محمد بن حسين البيهقي
1142
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ص 1116 ( 1 ) - ديگر روى : سوى و جهت ديگر ( 2 ) - ويران كردى : نابود و تباه كردى ( 3 ) - معنى دو جمله : تو هواخواه من باشى و من هوادار تو باشم - فعل ربطى « باشم » از جملهء دوم بقرينهء « باشى » حذف شده است ( 4 ) - آزار و وحشت : رنجش و نفرت ( 5 ) - بخواهم گرفت : قصد و تصميم دارم كه تسخير كنم ( 6 ) - زورق : بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم كشتى كوچك و قايق ( 7 ) - مردم : در اينجا مراد سپاهى و لشكرى ( 8 ) - دستيار : يارىدهنده و همدست ، در اصل يار دست ( 9 ) - خواهم زد : حمله خواهم كرد و خواهم كوفت و آسيب وارد آورد ( 10 ) - كوكبهيى بزرگ : خدم و حشم و سوار و پيادهء بسيار ( 11 ) - آن را ضمير تمام است : مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند « . . . ظاهرا مختار متن اصيل است و مغلوط و عمل ساير نسخهها تصرف بعدى است . باحتمال ضعيف شايد عبارت چنين بوده است : به جايى آمد كه آب را تشمر آنجا تمام است ( يا : كه آنجا آب را تشمرى تمام است ) تشمر هر چند در فارسى غريب است اما در عربى رايج بوده است بمعنى بالا رفتن جامه و بالملازمه كوتاه شدن و همچنين تشمير . . . ( 12 ) - ذىالحجه . . . : ذىالحجه سال 425 ( 13 ) - ثقات : بكسر اول معتمدان جمع ثقه ( 14 ) - معنى جمله : كار ما سر و سامانى گرفت و انجام يافت ( 15 ) - گرگ آشتى : بنا بر مصلحت بطريق فريب با دشمن به ظاهر صلح كردن ( 16 ) - هنر بزرگ : در اينجا بمعنى بخت نيك و حسن كار ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 729 شمارهء ( 21 ) ص 1117 ( 1 ) - نتوان آمد : مرحوم دكتر فياض در حاشيه نوشتهاند : ظاهرا بتوان . در غير اين صورت عبارت معنى ندارد ( 2 ) - كجات و جغراق و خفچاخ : نام طوايف ترك ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 71 شمارهء ( 18 ) ( 3 ) - درغان : نيز نگاه كنيد به صفحهء 1113 شمارهء ( 29 ) ( 4 ) - منهى : بضم اول و سكون و كسر سوم خفيه نويس و خبر رسان پنهانى ( 5 ) - مدبرك : بختبرگشتهء حقير و پست ، پسوند « ك » براى تحقير و توهين است - مدبر : بضم اول و سكون دوم و كسر سوم بخت برگشته و خداوند ادبار ضد مقبل ( 6 ) - مخذول : محروم از نصرت خداوند ، اسم مفعول از خذلان ( 7 ) - كافر نعمت : ناسپاس ، صفت جانشين موصوف ( 8 ) - معنى جمله : به صورت رمز نوشته شده است ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 960 شمارهء ( 3 ) ( 9 ) - دست در رود : ظاهرا بمعنى ممكن و ميسر شود و دسترسى باشد ( 10 ) - بذل كنند : بفتح اول و سكون دوم ، بدهند و انعام كنند و ببخشند ( 11 ) - بفريبانند : فريب دهند يا بفريبند ؛ فرخى سيستانى فرمايد : بفريباند هر روز دلم را به سخن * آن سراپاى فريبندگى و مفتعلى ( نقل از لغتنامهء دهخدا ) ( 12 ) - سلاحدار : بكسر اول نگاهبان و محافظ يا جاندار ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 507 شمارهء ( 19 )